تبليغاتX
سلام عزیزان به وبلاگه خودتون خوش اومدید نظر یادتون نره موفق باشید سلام به وبلاگم خوش آمدید امیدوارم با نظراتون همیاریم کنید موفق باشید قلبهای ناآرام
آخرین شکست من

1

قاصدک

قاصدک ! هان ، چه خبر آوردی ؟
از کجا وز که خبر آوردی ؟
 خوش خبر باشی ، اما ،‌اما
گرد بام و در من
 بی ثمر می گردی
انتظار خبری نیست مرا
 نه ز یاری نه ز دیار و دیاری باری
برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس
 برو آنجا که تو را منتظرند
 قاصدک
در دل من همه کورند و کرند
 دست بردار ازین در وطن خویش غریب
 قاصد تجربه های همه تلخ
 با دلم می گوید
 که دروغی تو ، دروغ
 که فریبی تو. ، فریب
 قاصدک 1 هان ، ولی ... آخر ... ای وای
 راستی ایا رفتی با باد ؟
با توام ، ای! کجا رفتی ؟ ای
راستی ایا جایی خبری هست هنوز ؟
مانده خکستر گرمی ، جایی ؟
 در اجاقی طمع شعله نمی بندم خردک شرری هست هنوز ؟
 قاصدک
ابرهای همه عالم شب و روز
 در دلم می گریند

           112

     1

نا گه غروب کدامین ستاره ؟

با آنکه شب شهر را دیرگاهی ست
با ابرها و نفس دودهایش
تاریک و سرد و مه آلود کرده ست
 و سایه ها را ربوده ست و نابود کرده ست
 من با فسونی که جادوگر ذاتم آموخت
 پوشاندم از چشم او سایه ام را
با سایه ی خود در اطراف شهر مه آلود گشتم
 اینجا و انجا گذشتم
هر جا که من گفتم ، آمد
در کوچه پسکوچه های قدیمی
میخانه های شلوغ و پر انبوه غوغا
از ترک ، ترسا ، کلیمی
اغلب چو تب مهربان و صمیمی
میخانه های غم آلود
با سقف کوتاه و ضربی
و روشنیهای گم گشته در دود
و پیخوانهای پر چرک و چربی
هر جا که من گفتم ، آمد
 این گوشه آن گوشه ی شب
هر جا که من رفتم آمد
 او دید من نیز دیدم
مرد و زنی را که آرام و آهسته با هم
 چون دو تذرو جوان می چمیدند
و پچ پچ و خنده و برق چشمان ایشان
 حتی بگو باد دامان ایشان
 می شد نهیبی که بی شک
 انگار گردنده چرخ زمان را
این پیر پر حسرت بی امان را
از کار و گردش می انداخت ، مغلوب می کرد
 و پیری و مرگ را در کمینگاه شومی که دارند
 نومیده و مرعوب می کرد
 در چار چار زمستان
 من دیدیم او نیز می دید
 آن ژنده پوش جوان را که ناگاه
صرع دروغینش از پا درانداخت
 یک چند نقش زمین بود
 آنگاه
غلت دروغینش افکند در جوی
جویی که لای و لجنهای آن راستین بود
و آنگاه دیدیم با شرم و وحشت
خون ، راستی خون گلگون
خونی که از گوشه ی ابروی مرد
 لای و لجن را به جای خدا و خداوند
آلوده ی وحشت و شرم می کرد
 در جوی چون کفچه مار مهیبی
نفت غلیظ و سیاهی روانبود
 می برد و می برد و می برد
 آن پاره های جگر ، تکه های دلم را
 وز چشم من دور می کرد و می خورد
 مانند زنجیره ی کاروانهای کشتی
کاندر شفقها ،‌فلقها
 در آبهای جنوبی
 از شط به دریا خرامند و از دید گه دور گردند
 دریا خوردشان و سمتور گردند
 و نیز دیدیم با هم ، چگونه
جن از تن مرد آهسته بیرون می آمد
 و آن رهروان را که یک لحظه می ایستادند
 یا با نگاهی بر او می گذشتند
یا سکه ای بر زمین می نهادند
دیدیم و با هم شنیدیم
 آن مرد کی را که می گفت و می رفت : این بازی اوست
 و آن دیگیر را که می رفت و می گفت : این کار هر روزی اوست
دو لابه های سگی را سگی زرد
 که جلد می رفت ،‌ می ایستاد و دوان بود
و لقمه ای پیش آن سگ می افکند
ناگه دهان دری باز چون لقمه او را فرو برد
 ما هم شنیدیم کان بوی دلخواه گم شد
 و آمد به جایش یکی بوی دشمن
 و آنگاه دیدیم از آن سگ
خشم و خروش و هجویمی که گفتی
بر تیره شب چیره شد بامداد طلایی
 اما نه ، سگ خشمگین مانده پایین
 و بر درخت ست آن گربه ی تیره ی گل باقلایی
شب خسته بود از درنگ سیاهش
 من سایه ام را به میخانه بردم
هی ریختم خورد ،‌ هی ریخت خوردم
خود را به آن لحظه ی عالی خوب و خالی سپردم
با هم شنیدیم و دیدیم
 میخواره ها و سیه مستها را
 و جامهایی که می خورد بر هم
 و شیشه هایی که پر بود و می ماند خالی
و چشم ها را و حیرانی دستها را
دیدیم و با هم شنیدیم
 آن مست شوریده سر را که آواز می خواند
 و آن را که چون کودکان گریه می کرد
 یا آنکه یک بیت مشهور و بد را
می خواند و هی باز می خواند
 و آن یک که چون هق هق گریه قهقاه می زد
می گفت : ای دوست ما را مترسان ز دشمن
ترسی ندارد سری که بریده ست
آخر مگر نه ، مگر نه
 در کوچه ی عاشقان گشته ام من ؟
و آنگاه خاموش می ماند یا آه می زد
با جرعه و جامهای پیاپی
من سایه ام را چو خود مست کردم
 همراه آن لحظه های گریزان
از کوچه پسکوچه ها بازگشتم
با سایه ی خسته و مستم ، افتان و خیزان
مستیم ، مسیتم ، مستیم
 مستیم و دانیم هستیم
ای همچو من بر زمین اوفتاده
برخیز ، شب دیر گاهست ، برخیز
 دیگر نه دست و نه دیوار
 دیگر نه دیوار نه دست
دیگر نه پای و نه رفتار
تنها تویی با من ای خوبتر تکیه گاهم
چشمم ، چراغم ، پناهم
 من بی تو از خود نشانی نبینم
تنهاتر از هر چه تنها
همداستانی نبینم
با من بمان ای تو خوب ، ای بیگانه
 برخیز ، برخیز ، برخیز
با من بیا ای تو از خود گریزان
من بی تو گم می کنم راه خانه
 با من سخن سر کن ای سکت پرفسانه
 ایینه بی کرانه
می ترسم ای سایه می ترسم ای دوست
 می پرسم آخر بگو تا بدانم
نفرین و خشم کدامین سگ صرعی مست
این ظلمت غرق خون و لجن را
چونین پر از هول و تشویش کرده ست ؟
 ایکاش می شد بدانیم
 ناگه غروب کدامین ستاره
ژرفای شب را چنین بیش کرده ست ؟
هشدار ای سایه ره تیره تر شد
 دیگر نه دست و نه دیوار
 دیگر نه دیوار نه دوست
 دیگر به من تکیه کن ، ای من ، ای دوست ، اما
 هشدار کاینسو کمینگاه وحشت
و آنسو هیولای هول است
 وز هیچیک هیچ مهری نه بر ما
ای سایه ، ناگه دلم ریخت ، افسرد
ایکاش می شد بدانیم
 نا گه کدامین ستاره فرومرد

                           1

    4

غمی غمنک

شب سردی است و من افسرده
راه دوری است و پایی خسته
تیرگی هست و چراغی مرده
 می کنم تنها از جاده عبور
 دور ماندند ز من آدمها
سایه ای از سر دیوار گذشت
غمی افزود مرا بر غم ها
فکر تاریکی و این ویرانی
بی خبر آمد تا به دل من
قصه ها ساز کند پنهانی
نیست رنگی که بگوید با من
اندکی صبر سحر نزدیک است
هر دم این بانگ برآرم از دل
وای این شب چه قدر تاریک است
 خنده ای کو که به دل انگیزم ؟
قطره ای کو که به دریا ریزم ؟
صخره ای کو که بدان آویزم ؟
مثل این است که شب نمنک است
دیگران را هم غم هست به دل
غم من لیک غمی غمنک است

5

دیوار

در پیش چشم خسته من دفتری گشود
کز سال های پیش
 چندین هزار عکس در آن یادگار بود
تصویر رنگ مرده از یاد رفته ها
رخسار خک خورده در خک خفته ها
چشمان بی تفاوت شان چشمه ملال
لبهای بی تبسم شان قصه زوال
بگسسته از وجود
پیوسته با خیال
هر صفحه پیش چشمم دیوار می نمود
متروک و غمگرفته و بیمار
هر عکس چون دریچه به دیوار
انگار
 آن چشم های خاموش
 آن چهره های مات
همراه قصه هاشان از آن دریچه ها
پرواز کرده اند
در موج گردباد کبود و بنفش مرگ
راهی در آن فضای تهی باز کرده اند
پای دریچه ای
چشمم به چشم مادر بیمارم اوفتاد
یادش بخیر
او از همین دریچه به آفاق پر گشود
رفت آن چنان که هیچ نیامد دگر فرود
ای آسمان تیره تا جاودان تهی
من از کدام پنجره پرواز میکنم
وز ظلمت فشرده این روزگار تلخ
سوی کدام روزنه ره باز میکنم


سرگذشت گل غم

تا در این دهر دیده کردم باز
گل غم در دلم شکفت به ناز
بر لبم تا که خنده پیدا شد
گل او هم به خنده ای وا شد
هر چه بر من زمانه می ازود
گل غم را از آن نصیبی بود
همچو جان در میان سینه نشست
رشته عمر ما به هم پیوست
چون بهار جوانیم پژمرد
گفتم این گل ز غصه خواهد مرد
یا دلم را چو روزگار شکستی هست
می کنم چون درون سینه نگاه
آه از این بخت بد چه بینم آه
گل غم مست جلوه خویش است
هر نفس تازه روتر از پیش است
زندگی تنگنای ماتم بود
گل گلزار او همین غم بود
او گلی را به سینه من کاشت
که بهارش خزان نخواهد داشت

                                      12

نوشته شده توسط فضول در دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385 ساعت 0:46 قبل از ظهر | لینک ثابت |

حرف حساب

                                                                 1                      

                                                 1                         

1بگوید بر گورم بنویسند

زندگی را دوست داشت.

ولی آنرا نشناخت

مهربون بود،

ولی مهر نورزید

طبیعت را دوست داشت،

ولی از آن لذت نبرد

در آبگیر قلبش جنب و جوش بود

ولی کسی بدان راه نیافت

در زندگی احساس تنهایی می نمود

ولی هرگز دل بکسی نداد

و خلاصه بنویسید،

زنده بودن را برای زندگی دوست داشت

نه زندگی را برای زنده بودن.1

((فریدن فروغی))1


1                                1                                          1

1من همیشه زنده ام با خاطراتم

واسه ی اینه که گریم میگیره وقتی باهاتم

نگو از گذشته میخوام دیگه فاصله بگیرم

منو اون جوری که هستم توی قلبت بپذیرم

دیدن دوباره ی تو واسه من آغازه

اوج شادیه پرنده لحظه ی پروازه

تشنه ی محبتم در عین دل شکستگی

چون محبت عزیزم همیشه عاشق سازه

گاهی بارون توی یک بوته ی پژمرده و خشک

جون تازه میده و خرمن گل می سازه

شاخه ی کل توی یک گلدون زیبای بلور

داره احتیاج عزیزم به هوای تازه

داره احتیاج عزیزم به هوای تازه

به هوای تازه..  1

                                                                  1                              


          1111

1....پشت در در زد

عشق با من آشنا شد ولی یک روز پر زد

گذاشت و رفت تو این آشیونه تنهام گذاشت تو این زمونه

برگرد باز به این خونه نذار تو تنهام

برگرد نذار که پاییز باشه پایان فردام

عشق تنها نشستم تو اتاقم با خاطراتت

هی میسوزونم دقیقه ها رو من با یادت

دردم درمون ندارم زندونی ام زندون ندارم

1111111111 


                                            1

1تورا نگاه میکنم که خفته ای کنار من

پس از تمام اضطراب عذاب و انتظار من

تو را نگاه میکنم که دیدنی ترین تویی

 و از تو حرف میزنم که گفتنی ترین تویی

من از تو حرف می زنم شب عاشقانه میشود

 تو را ادامه می دهم همین ترانه میشود

کاش به شهر خوب تو مرا همیشه راه بود

 راه به تو رسیدنم همین پل نگاه بود

مرا ببر به خواب خوش که خسته ام از همه کس

که خواب و بیداری من هر دو شکنجه بود و بس

من از تو حرف می زنم شب عاشقانه میشود

 تو را ادامه می دهم همین ترانه میشود

تورا نگاه میکنم که خفته ای کنار من

پس از تمام اضطراب عذاب و انتظار من1

       11 11

     1


 

نوشته شده توسط فضول در سه شنبه پانزدهم اسفند 1385 ساعت 0:39 قبل از ظهر | لینک ثابت |