تبليغاتX
سلام عزیزان به وبلاگه خودتون خوش اومدید نظر یادتون نره موفق باشید سلام به وبلاگم خوش آمدید امیدوارم با نظراتون همیاریم کنید موفق باشید قلبهای ناآرام
سال نو مبارک
                   در سایه ی ایزد تبارک    عیدهمگی بود مبارک

سلام دوستان خوبین بالاخره این سال ۸۵ با هر خوبی و بدیش رفتش ما موندیم یه عالمه مشکل و درد که همه رو به سال جدید میاریم خودمون نو میشیم خونمون همه چیزمون اما کی میتونه دلشو تمیز کنه و دل تکونی کنه با این همه غم و مشکل و بدی و خوبی به سال ۸۶ میریم به امید روزای خوشیم اما خوبتر که نمیشه هیچ بدتر هم میشه تو بعضی مسائل عمره دیگه میگذره باید سر کرد تموم میشه ولی امیدوارم واسه همه این سال یه سال پر از مهر و عطوفت و خبی باشه به امید روزای خوش روزایی که دیگه مرمونش دل شکستن رو بلد نباشن  دیگه... هیچی  مبارکه منکه تو این سال خیلی چیزا رو از دست دادم از آدم بگیر تا بقیه تا فرصت فرصتی که دیگه اون اشتباهای سال قبل رو  انجام ندم میدونم سال دیگه هم اگه زنده باشم با همین درد و مشکلات میام میگم مبارکه اما چیزی کی هیچ وقت برنمیگرده ۲ ثانیه پیش بود چقدر خوبه که بتونیم قدر لحظه لحظه ی زندگیمون رو بدونیم  این پدر و مادری که کنار من هستن شاید فردا نباشیم واقعاْ باید همه جوره قدرشون رو دونست یه نعمتن ممنونشون بود همه جوره منم واسه شما و خونوادتون پدر و مادرتون و برادر و خواهر آرزوی سلامتی دارم و اگه به سوی  خدا رفتن آرزوی آمرزش و مغفرت خدا رو دارم به امید سالی خوش .

مهدی محمودی

                      1 

به دريا شكوه بردم از شب دشت،

وز اين عمري كه تلخ تلخ بگذشت،

به هر موجي كه مي گفتم غم خويش؛

سري ميزد به سنگ و باز مي گشت .!


پس از باران

 
گل از تراوت باران صبحدم، لبريز
هواي باغ و بهار از نسيم و نم لبريز
صفاي روي تو اي ابر مهربان بهار
كه هست دامنت از رشحه ي كرم لبريز
هزار چلچله در برج صبح مي خوانند
هنوز گوش شب از بانگ زير و بم لبريز
به پاي گل چه نشينم درين ديار كه هست
روان خلق زغوغاي بيش و كم لبريز
مرا به دشت شقايق مخوان كه لبريز است
فضاي دهر ز خونابه ي رستم، لبريز
ببين در آينه ي روزگار نقش بلا
كه شد ز خون سياووش، جام جم لبريز
چگونه درد شكيبايي اش نيازارد
دلي كه هست به هر جا ز درد و غم لبريز
 

از مرگ، من سخن گفتم
 
چندان كه هياهوي سبز بهاري ديگر
از فرا سوي هفته ها به گوش آمد،
با برف كهنه
كه مي رفت
از مرگ
من
سخن گفتم.
و چندان كه قافله در رسيد و بار افكند
و به هر كجا
بر دشت
از گيلاس  بنان
آتشي عطر افشان بر افروخت،
با آتشدان باغ
از مرگ
من
سخن گفتم.
***
غبار آلود و خسته
از راه دراز خويش
تابستان پير
چون فراز آمد
در سايه گاه ديوار
به سنگيني
يله داد
و كودكان
شادي كنان
گرد بر گردش ايستادند
تا به رسم ديرين
خورجين كهنه را
گره بگشايد
و جيب دامن ايشان را همه
از گوجه سبز و
سيب سرخ و
گردوي تازه بيا كند.
پس
من مرگ خوشتن را رازي كردم و
او را
محرم رازي؛
و با او
از مرگ
من
سخن گفتم.
 
و با پيچك
كه بهار خواب هر خانه را
استادانه
تجيري كرده بود،
و با عطش
كه چهره هر آبشار كوچك
از آن
با چاه
سخن گفتم،
 
و با ماهيان خرد كاريز
كه گفت و شنود جاودانه شان را
آوازي نيست،
 
و با زنبور زريني
كه جنگل را به تاراج مي برد
و عسلفروش پير را
مي پنداشت
كه باز گشت او را
انتظاري مي كشيد.
 
و از آ ن با برگ آخرين سخن گفتم
كه پنجه خشكش
نو اميدانه
دستاويزي مي جست
در فضائي
كه بي رحمانه
تهي بود.
***
و چندان كه خش خش سپيد زمستاني ديگر
از فرا سوي هفته هاي نزديك
به گوش آمد
و سمور و قمري
آسيه سر
از لانه و آشيانه خويش
سر كشيدند،
با آخرين پروانه باغ
از مرگ
من
سخن گفتم.
***
من مرگ خوشتن را
با فصلها در ميان نهاده ام و
با فصلي كه در مي گذشت؛
من مرگ خويشتن را
با برفها در ميان نهادم و
با برفي كه مي نشست؛
 
با پرنده ها و
با هر پرنده كه در برف
در جست و جوي
چينه ئي بود.
 
با كاريز
و با ماهيان خاموشي.
من مرگ خويشتن را با ديواري در ميان نهادم
كه صداي مرا
به جانب من
باز پس نمي فرستاد.
چرا كه مي بايست
تا مرگ خويشتن را
من
نيز
از خود نهان كنم 
 
 
 
نوشته شده توسط فضول در چهارشنبه یکم فروردین 1386 ساعت 3:34 قبل از ظهر | لینک ثابت |